شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵ - ۱۰:۵۰
نظرات: ۰
۰
-
ترور ۶ تیر سال ۶۰ به روایت رهبر شهید؛ احساس کردم لحظه‌ آخر است...

امروز ششم تیر است؛ سالروز ترور نافرجام حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای در سال ۶۰ با نقشه و اجرای سازمان مجاهدین خلق. در این ترور بمبی در یک ضبط‌ صوت بر میز سخنرانی ایشان در مسجد ابوذر تهران کار گذاشته و درست یک روز پیش از حادثه هفتم تیر منفجر شد.

به گزارش اطلاعات آنلاین، رهبر شهید حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای یک بار ماجرای ترور ۶ تیر سال ۶۰ را روایت کرده بود که امروز به مناسبت سالروز آن ماجرا، از زبان خود ایشان داستان ترور را می‌خوانیم و می‌شنویم:

در دعای شریف ابی‌حمزه، حضرت سجّاد علیه‌السلام عرض می‌کند به خدای متعال: آن‌وقتی که تو از من سؤال می‌کنی، من جوابی ندارم به تو بدهم - تفحّص می‌کنند از اعمال انسان؛ انسان باید بتواند جواب بدهد دیگر - زبانم بند می‌آید، نمی‌توانم جواب بدهم، وَ انقَطَعَت حُجَّتی، و استدلال من تمام می‌شود - انسان یک استدلال‌هایی پیش خودش دارد دیگر: «این کار را برای این کردم، برای آن کردم»؛ بعد وقتی هر یک از اینها را جواب می‌دهند، آدم دستش خالی می‌شود از استدلال - وَ طاشَ عِندَ سُؤالِکَ اِیّایَ لُبّی، و مغز من، دل من، روح من در مقابل این سؤال‌های پیاپی که از من خواهد شد، حیران و سرگردان می‌مانَد؛ این‌جوری می‌شود.

بنده این را خودم تجربه کرده‌ام، این تجربه‌ بنده است، حالا نمی‌خواستم بگویم؛ دیگر حالا الان به ذهنم آمد، به زبانم آمد، عرض می‌کنم:

در سال ۶۰ که آن حادثه‌ کذایی (ترور) برای بنده اتّفاق افتاد در مسجد ابوذر، خب بیهوش شدم. بعد من را بلند کرده بودند و در حینی که من را از داخل مسجد می‌بردند به طرف ماشین، دو بار سه بار به هوش آمدم و دوباره از هوش رفتم تا بعد بالاخره یکسره بیهوش شدم.

در این دو سه باری که به هوش آمدم، یک بار احساس کردم این لحظه‌ آخر است، یعنی کاملاً احساس کردم که لحظه‌ مرگ است. ناگهان همه‌ زندگیِ گذشته در مقابل چشمم مجسّم شد. با خودم فکر کردم که خب، حالا چه دارم برای عرضه کردن؟ هر چه فکر کردم، دیدم همه‌اش قابل مناقشه است. خب مبارزه کردیم، زندان رفتیم، کتک خوردیم، درس دادیم، زحمت کشیدیم - این چیزهایی است که آدم به ذهنش می‌آید دیگر - در آن لحظه دیدم همه‌ اینها را می‌شود با من مناقشه کنند و بگویند در فلان قضیّه ممکن است یک نیّت غیر الهی مخلوط این نیّت شما شده؛ هیچّی؛ از بین رفت!

ناگهان احساس کردم بین زمین و آسمان معلّقم، مثل آدمی که اصلاً به هیچ‌جا دستش بند نیست. گفتم پروردگارا! وضع من این‌جوری است، می‌بینی دیگر، من ظاهراً هیچ‌چیز ندارم؛ آن‌طور که حساب می‌کنم می‌بینم هیچ‌چیز دستم نیست، یک‌جوری مگر خودت رحم کنی. این حالت برای انسان پیش می‌آید. سعی کنیم از این موقعیّت‌ها استفاده کنیم.

برچسب‌ها

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی